تبليغاتX
خاطرات چند دانشجوی علاف در شهری غریب
سلام به گلهای پاک  ایران زمین

چطورین بچه ها ؟؟؟؟؟ دلتون برای من تنگ شده می دونم ؟؟!! خوب چه خبرا ما رو نمی بینین اصلا بهتون خوش نمی گذره

من اومدمممممممممممممممممممممممممم شاد باشید!!!!!!!!

این ۳ کله پوک که اصلا ازشون خبری نیست.حالا فکر می کنن شاخ غول شکستن بابا چه خبره چقد استراحت می کنین قباحت داره والا مگه چند تا امتحان دادین؟؟؟؟حالا کاشکی امتحاناتونو خوب داده بودین بازم یه چیزیپا شین تنبلا .ببینین من چقد اکتیوم  

اه اصلا حیفه من !!!!!!!!!!!!!!!

خوب از شوخی بگذریم.ما اون هفته امتحانامونو دادیم و اومدیم خونه.۳ هفته امتحان داشتیم.۲ هفته هم اومدیم بخوریم و بخوابیم دیگه داره زیادیمون میشه.این مامانو باباهم قربونشون برم هی ما رو تحویل میگیرن  فکر می کنن چه خبره!!! هی میگن اینو بخور . اونو بخور.اونجا چیزی گیرت نمیاد.

خلاصه که حسابی بهمون خوش می گذره و یادمون هم به چیزی نیست .چیکار کنیم دیگه 

من دیگه نتونستم دوریه شماهارو تحمل کنم و اومدم ببینم چه خبره؟؟؟

خوب هر چی فکر می کنم خاطره ای یادم نمی یاد.مهم اینه که به یادتونم و چون میدونستم دلتون برای من تنگ شده اومدم.

دیگه باید برم ولی زود بر میگردم با یه کوله بار از  خاطره های زیبا و جذاب

۲۲ بهمن رو  به همتون تبریک می گم.روز پیروزیه کشور عزیزمون ایران

اي ايران اي مرز پر گهر اي خاکت سرچشمه هنر
دور از تو انديشه بدان پاينده ماني تو جاودان
اي دشمن ار تو سنگ خاره اي من آهنم
جان من فداي خاک پاک ميهنم

مهر تو چون شد پيشه ام دور از تو نيست انديشه ام
در راه تو کي ارزشي دارد اين جان ما
پاينده باد خاک ايران ما


فعلا 

يا علي
                                                                                   

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و دوم بهمن 1386ساعت 1:26 توسط مهدیه |

دروووووووووووووووووووووووووووووووود

چطورین ؟؟؟؟خوبین خوشین چه خبرا

اول از هر چیز به همه دوستان عید سعید قربان، عید ایمان، عید معرفت، عید توحید و خداشناسی را تبریک میگم امیدوارم شب یلدای خوبی داشته باشین.

می خوام امروز شما را با یه دنیای دیگه آشنا کنم که معمولا ما بهش میگیم دنیای بدبختی و بیچارگی دانشجویی. روزای دانشجویی به دو دسته تقسیم میشوند :روزهای اولی که از خانه آمده ایم و پولداریم:

دسته دوم  یه هفته بعد از موندنمون تو خوابگاه

فردا شبه یلداست و میخواییم دل رو بزنیم به دریا و شاهانه غذا بخوریم  یادش بخیر یلدای پارسال چقدر زود گذشت  روز یلدا بود همه از خوابگاه زدیم بیرون دلمون هوای امامزاده رو کرد ۸نفره سوار یه ماشین شدیم  نیم ساعتی موندیم میخواستیم برگردیم از اونجایی که شب یلدا بود ماشین پیدا نمیشد خودمون رو انداختیم جلوی یه وانت همه موافق بودیم که سوار شیم من و فاطلو  چسبیدیم به وانت یهو بچه ها زدن زیرش که ما بین آسمون و زمین ویل بودیم آخرش زمین و انتخاب کردیم و نیم ساعتی معطل شدیم تا یه ماشین دیگه اومد باز ۸ نفره سوار یه ماشین کل کارامون مونده بود هر کسی مسئول انجام یه کاری بود یکی پیتزا میگرفت .یکی هندونه .یکی ..........

خلاصه اولین شب یلدای خوابگاه رو تجربه کردیم شب خیلی خوبی بود و حسابی بهمون خوش گذشت .دیشب برای ما شب یلدا بود تو این زمونه گرونی ۲ تا هندونه خریدیم ۱۸۰۰ وقتی رسیدیم خوابگاه دلمون هوای هندونه کرد خلاصه مثله مغولا ریختیم رو سر هندونه و زدیم به رگ .الان ما رو فرستادن که بریم هندونه بخریم ولی ما اومدیم تو کافی نت نشستیم

اگر نمی دانید با بچه هایی که به حرفتون گوش نمی دهند و به جای خرید سر از کافی نت در میآورند چیکار کنید با ما تماس بگیرید .

ستاد برگزاری شب یلدا

بازم شب یلداتون مبارک امیدوارم بزرگترین شب سال بهترین شبتان باشد

شب یلدا مبارک

از شما دوست بامرام . لوتی صفت .عشقی.عرق بیدمشک.جیگر طلا.شیطون بلا.خالصانه.مخلصانه و باادبانه.همچنین عارفانه.عاشقانه و از اینانه میخوام که قدم رو سرو کله ما بذارین و باعث شادمانی روح و روان و دل و جیگرمون بشین

آجی مژگان به تو هم تبریک میگم خیلی هم دوست دارم بهت خوش بگذره .مواظب خودت باش.

این آپ رو من و فاطمه جون کردیم

سلام سلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــام

خوفین؟؟؟؟

من هم بهتون تبریک میگم امیدوارم شب خوبی داشته باشین

این هم یه جمله از همشهریهامون

یلدا یعنی اینکه یادمان باشد زندگی آن قدر کوتاه است که یک دقیقه بیشتر با هم بودن را باید جشن گرفت ....

یلداتان مبارک

راستی فردا عید قربان و تولد آقا منصور گلمونه

همین جا به همتون عید رو تبریک می گم و به منصور جون میگم مواظب خودت باش و این یه روز رو رژیم بگیر تا لاغر بشی و انتخاب نشی مگه ما چند تا منصور تو دنیا داریم  تولدت مبارک از طرف اکیپ فلی

باز هم همه اعیاد مبارک

فعلا

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم آذر 1386ساعت 11:54 توسط مهدیه |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام به عزیزان گل و بلبل

حتما خوبین دیگه؟؟؟؟ من الآن دارم با خستگی براتون می نویسم خیلی خستم خیلی خیلی

از شنبه صبح اومدم سیرجان ولی یک جلسه هم کلاس نرفتیم

دیروز به مناسبت ۱۶ آذر یعنی روز دانشجو (دانشجو روزت مبارک ) یه همایش تو دانشگاه برگزار شد که مجریان اصلی آن گروه کامپیوتر بودند از اونجایی که اکیپ ما همیشه می خوان از درس فرار کنن ما هم برا کمک رفته بودیم حسابی خسته شدیم هنوز بدنم درد می کنه هر روز صبح از ساعت ۷ می رفتیم دانشگاه تا ۱۰ شب دیگه پاهام تابل زده بعدا بیشتر در موردش توضیح می دم که چی شد و چی کارا کردیم همه اینها رو گفتم که اگه بد نوشتم بذارین به حساب خستگی بیش از حد من

یه روز صبح مثل همیشه از خواب بیدار شدیم و با چشمای پف آلود و لیوان چای به دست  ( از اونجایی که وقت نداریم تو خوابگاه چای بخوریم اکثرا فلاسک چای رو هم با خودمون می بریم ) وارد سرویس شدیم استاد نیومده بود  ( آخه ما خیلی طالب علمیم ) ضد حال بزرگی بود ۴ ساعت بیکار بودیم حالا چی کار کنیم؟؟؟؟!!!!! حوصله اینکه برگردیم خوابگاه هم نداشتیم چا هامون رو خوردیم و تو نماز خونه خوابیدیم ۲ ساعتی خوابمون برد که با سر و صدای بچه ها از خواب بیدار شدیم دیگه خوابمون نمی برد من و مهدیه با هم تصمیم گرفتیم که بریم و کل دانشگاه رو کشف کنیم چند جایی رفتیم که هنوز ندیده بودیم یه اتاق بود یا به اصطلاح انباری یه نردبون داشت که به پشت بام راه داشت می خواستم ازش بریم بالا که نشد یه خرده بین وسایل گشتیم و چرخ خوردیم و اومدیم بیرون دنبال کلاس بعدی بودیم تا به اتاقی رسیدیم بزرگ و تاریک اصلا همدیگه رو نمی دیدیم داشتیم با هم حرف می زدیم که یه صدایی غیر از صدای خودمون رو شنیدم خلی ترسیدم یه نگاهی انداختم پشت سرم یه چیز سفید دیدم با موهای زردخیلی ترسیدیم جیغ زنان فرار کردیم که یهو دیدیم یه چیزی داره دنبالمون میاد سه تاییمون تا به در رسیدیم فقط می دویدیم وقتی بیرون اومدیم خیلی خندمون گرفته بود یه دختره با مانتوی سفید و موهای زرد داشت با گوشی حرف می زد دوباره به کاووش و جستجو ادامه دادیم  به یه در رسیدیم که نیمه باز بود ول جلوی در هزار تا آشغال و میز و بشکه و....... بود با هزار زور و زحمت اینا رو از جلوی در برداشتیم و به اتاق بعدی راه پیدا کردیم رسیده بودیم به کارگاه سخت افزار هوراااااااااااااااااااااااااااااااایه خرده چرخ زدیم و وسایل دیدیم و ...... وقتی می خواستیم از کارگاه بیرون بیایم  یه فکر شوم دو تاییمون رو وسوسه کرد  حالا که تا اینجا اومدیم دست خالی بیرون نریم  یه موس برداشتیم و اومدیم بیرون دیگه استاد اومده بود و ما هم رفتیم سر کلاس بعد از ظهرش دانشگاه افطاری دعوت بودیم مجبورمون کردند که ساعت ۳ با سرویس بیایم دانشگاه  ولی تا ۶ چی کار کنیم ؟؟؟!!!!!!تصمیم گرفتیم با سروس بریم ولی از دانشگاه فرار کنیم و بریم بازار  با هزار زور و زحمت از جلوی نگهبان فرار کردیم تصمیم گرفتیم تا کسی ما رو ندیده زود یه ماشین بگیریم و بریم یه ماشین داشت میومد براش دست تکون دادیم ( من و ملیحه و میترا بودیم ) ماشین وایساد حالا بگو کی بود؟؟؟!!!! نگهبانمون بهش گفتیم می خوایم بلیط بگیریم زود بر می گردیم ما رو رسوند تعاوونی و خلاصه خریدامون رو کردیم و..... ملیحه گفت من جلو تر کار دارم من گفتم من می خوام اینجا برم تو ان مغازه تصمیم کبری گرفته شد او بره جلوتر و من برم اون مغازه و زود دو تامون بریم رو به رو بازار من زود کارم تموم شد و رفتم رو به رو بازار ساعت ۴:۴۵ بود هر چی وایسادم ملیحه نیومد ساعت ۶ شد هوا تاریک بود کم کم خیابون هم موقع افطار داشت خلوت می شد از اونجایی که دانشگامون خارج از شهره می ترسیدم تنهایی ماشین بگیرم  آروم آروم گریه می کردم که یهو دو تا خانوم اومدن کنارم چی شده راستش رو بگو هر چی می گفتم هیچی باور نکردند کارتشون رو آوردند بیرو وایییییییییییییییییی پلیس یه الگانس جلوی پام وایساد بهم گفتند سوار شو  یا راستش رو بگو من هم گفتم دوستام رو گم کردم الآن می خوام برم دانشگاه خلاصه من رو سوار کردند و تو راه نصیحتم کردند و رسوندنم دانشگاه  خیلی زنای خوبی بودندخلاصه گریه کنان وارد دانشگاه شدم خدا رو شکر کسی من رو ندید دیدم ملیحه تو دانشگاهه گفت دیدیم دیر شده خودم اومدم

خلاصه نمردیم و یه دفه با الگانس پلیس اومدیم البته به آرزوم رسیدم آخه هنرستان که بودم همیشه می گفتم می خوام یه دفه با پلیس بیام

از این داستان ۲ تا نتیجه می گیریم:

۱- دزدی نکنیم

۲- فرار نکنیم و حرف بزرگتر رو گوش بدیم

۳- با دروغ فرار نکنیم همیشه حقیقت رو بگیم

شد سه تا

اگر می خواهید سوار الگانس شوید با ما تماس بگیرید

فعلا

یا علی

+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم آذر 1386ساعت 17:22 توسط فاطمه |

سلام بچه ها چطورین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ خوش میگذره؟؟؟؟؟؟؟؟؟خیلی دلتنگ من بودین !!!میدونم

یه سلام مخصوص به آبجی مژگان گلم چطوری آجی خوش میگذره؟مینا و رقیه عزیزم شما ها چطورین ؟چه خبر؟؟؟

امروز میخوام  یک خاطره از خودم ویل کنم...............

یادش به خیر  ترم ۱ بودیم موقع امتحانا استرس زیادی ما رو ویل نمی کرد می خواستیم یه جوری ازش رها بشیم زورمون به هیچی نمی رسید که یهو یه فکر شوم اومد تو ذهنم دیدیم تو این مواقع همه به فکر درسند و تلفن کارتی خلوته و مجبور نیستیم یه ساعت صف وایسیم .از اونجایی که پولداریم  کارت نداشتیم هر جور بود می خواستیم یه مزاحمتی ایجاد کنیم تا از شر استرس در امان باشیم  تیلیفون را برداشتم برای اینکه ضایع نشم دیدم شماره های سه رقمی بدون کارته!!!!آخ جوووووووووووووووووووون مفتیه نمیدونم چه جوری این فکر به ذهنم رسید و زنگ زدم به شماره ۱۱۵  یَک آقایی گوشی رو برداشت و من گفتم به دادم برسید آخخخخخخخخخخخخخ قلبم مُردم مُردم به دادم برسید و تیلیفون رو قطع کردم هنوز به شروع امتحان وقت باقیست باید یه کار دیگه میکردیم دوباره گوشی رو برداشتم این دفه نوبت آتش نشانی بود گفت الوووووو گفتم: فوتم کن فوتم کن سوختم سوختم همه چیزم به باد رفت و قطع کردم  نوبت به ۱۱۰ رسید عجب مردم آزاری هست این مهدیه صدا در فضا پیچید قلبم به شمارش افتاد صدای قلبم رو همگان می شنیدند آخه دفه اولم بود با آقا پلیسه حرف می زنم تازه دفه اولم بود که یکی رو سر کار می ذارم من و این کارا؟؟!!!!!!!!!کشتنم مُردم دارن می کشنم به دادم برسییییییییییییییییییییییییییییید و صدای بوق تلفن در فضا پیچید استرسم کم شده بود دیگه به فکر امتحان نبودم به تو می اندیشم...... به این می اندیشیدم الآن مدیر دانشکده میاد و ما رو میندازه بیرون داشتیم تو حیاط ویل می گشتیم که ییهویی یَک تا پلیس وارد شد وجدان درد داشتم می خواستم خودم رو تحویل بدم اونا فکر می کردن واقعیه از نگهبان و خونه های اطراف یکی یکی می پرسیدند تا ببینن چی شده ؟؟؟؟؟؟!!! من هیچ کاره بودم اولش تو یه خونواده مذهبی بزرگ شدم احساس کمبود محبت داشتم دوستان ناباب دور و برم رو گرفتن از همین جا از مامان و بابام می خوام این آخر عمری من رو ببخشن ..... الآن رفتم تو جَو خلاصه تا بعد از امتحان اونا اونجا ویل می گشتن تا ما در امان باشیم و مجرم را به جزا برسانند مجرم را باید کشت جور دیگر باید دید   عجب زمونه ای شده دخترای مردم میرن آشپزی می کنند (اشاره به یانگوم ) اینا هم .......تازه خیلی ازش خوشم اومده بود می خواستم هر روز این کار رو بکنم ولی وجدانم اونقدر درد گرفت که نتونستم خلاصه این هم از امتحانات ما

اگر احیانا استرس دارید و روش مقابله با آن را نمی دونید با ما تماس بگیرید

اولین مرکز مشاوره رایگان با روش های فوق العاده و مطمئن

فعلا

 

 

+ نوشته شده در سه شنبه ششم آذر 1386ساعت 8:54 توسط مهدیه |

نمی خواستم درست پشت سر ناهید جونمون که بعد از یه عمری تشریف آوردند و قدم رنجه فرمودند آپ کنم ولی گفتم حیفه ۱ روز از روزهای تمیز خوابگاه رو نبینی  

این عکس رو روز دوم یا سوم مهر گرفتیم هنوز همه نیومده بودند و چند روزی بیشتر نبود که اومده بودیم و اتاق تمیز بود جدی میگم خیلی تمیز بود

حالا یه نگاهی به تخت ملیحه هم بندازید

تخت بالایی تخت من هستش برای اولین دفه تختم تمیز هست و گرنه هیچ شب رو تختم نمی خوابم همیشه خدا خدا میکنم زود آخر هفته بیاد و یکی بره خونشون و من سه الی چها روزی رو تخت بخوابم اگه هم اول هفته باشه یا رو زمین می خوابم یا مثل آواره ها رو تخت این و اون

این فضای خالی اتاق = کثیفی زیاد پایین تخت منه

این هم یه تخت اضافی تو اتاقمونه برای اینکه اتاقمون تمیز باشه

ما بچه های تمیزی هستیم اگه خواستین میایم اتاقتون رو تمیز کنیم

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 15:56 توسط فاطمه

سلام من ناهیدم

حالتون چطوره؟؟؟؟؟؟؟؟

ببخشید که تا حالا نیومدم خودمو معرفی کنم چی کار کنیم دیگه بین این سه تا دله دیوونه گیر کردیم اما امیدوارم که از وبلاگ ما خوشتون امده باشه اگه لطفتون شامل حاله ما بشه ونظر بدین خوشحال میشیم ممنون

+ نوشته شده در پنجشنبه هفدهم آبان 1386ساعت 11:50 توسط ناهید |

کلی وقت داشتیم خودمونا آماده میکردیم...............

مهدیه مغنه ی من خوبه ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

ا این چیه پوشیدی؟؟؟؟؟؟؟؟

خلاصه کلی خودمونا آماده کردیم

تازه یه عالمه شعر قشنگ حفظ کردیم

یه توپ دارم قل قلی ............. عروسک قشنگه من ................ شبا که ما خوابیم آقا پلیسه.......... پاییزه و پاییزه.............. و خاله قورباغه ...... و همه شعرهایی که تو مهدکودک می خوندیم رو اون شب با کلی ذوق و شوق خوندیم 

غافل از اینکه جشن کودک خیلی وقته تموم شده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!۱۱۱

اما از اونجایی که خیلی دوست داشتم در جشن شرکت کنم

با سودابه و نوشین وحمیده جیم شدیم

آخه سرم درد میکنه واسه درد سر  اما این رفیقای ناناز و ترسوی ما گذاشتنا رفتند

داشتیم برنامه تماشا میکردیم که موبایل زنگ زد . امان از این موبایلا "خانوما زود بیاید خوابگاه"

شب با حالی بود . اما پر از استرس

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 10:1 توسط ملیحه |

سلام....................

نمی دونید چه قدر بده ضایع شدن

چه قدر بده تا صبح خودتا مشغول خوندن مجله کنی

کلی وقت بذاری بری کافی نت

مهم تر از همه کلی پول بدی بعد چی

انجمن علمی تشکیل نمی شه

اااااااااااااااااااااااااااااااااه  کم آووردم ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 9:45 توسط ملیحه |

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام گل من

خوبین؟؟؟؟خوشین؟؟؟؟ ما هم خدا رو شکر زنده ایم مگه اینا میذارن خوب باشیم

حالا بریم سراغ خاطره که اصلا وقت ندارم ساعت ۵:۳۰ باید خوابگاه باشیم ما هم بچه های مثبت و حرف گوش کن هستیم

الآن من و مهدیه کافی نت سر کوچمون هستیم یاد خاطره ای از ترم ۲ افتادم شب امتحانات بود ما که همین جوریش داغون هستیم شب امتحانات که نگو نپرس

شب امتحان مبانی مهندسی بود  مهدیه خودش که کم حرف بلده از بچه سیرجونی ها یه فحش سیرجونی یاد گرفته بود افتاده بود سر زبونش  هر چی بهش می گفتیم او اون حرف رو تکرار می کرد ( حالا فکر بد نکنی خیلی هم بد نبود ) می خواستیم یه جوری از سر زبونش بندازیم هر چی زدیمش دیدیم فایده نداره گفتیم باید فکر چاره اساسی باشیم این کار نشد شب امتحان  چند دفه ای بهش تخفیف دادیم گفتیم گناه داره شب امتحان بلا سرش بیاد  آخرش دیدیم این آدم بشو نیست ( آخخخخخخخخخخخخخخخخخخخخ داره من رو میزنه  آخه اون فرشته است  مجبورم بگم و گرنه کتک می خورم الآن کنارمه ) رفتیم از همسایه کناری فلفل سیاه گرفتیم  اون دو تا دست و پاش رو گرفتن و من هم به زور ریختم تو دهن و بینیش خیلی حال داد از این ور سالن می دوید اون ور سالن  تا یه ساعت بعدش دماغ و دهنش می سوخت و همش عطسه می کرد  حقشه 

اگر در خانه نمی دانید با بچه های بی ادبتان چه کار کنید با ما تماس بگیرید

ستاد تربیت اطفال

هم اکنون نیازمند یاری سرختان هستیم

ما دیگه رفتیم وگرنه باید شب رو بیرون بمونیم

فعلا

یاعلی

+ نوشته شده در پنجشنبه سوم آبان 1386ساعت 17:48 توسط فاطمه |

پروردگارا : دستانم خالي اند و دلم غرق در آمال، يا دستانم را توانا گردان ،يا دلم را از آرزوهاي دست نيافتني خالي كن.   

قدرت بيكرانت شكيباست

سلام عزيزم ،عزيزم سلام دوست دارم عاشقتم والسلام(ببخشيد اگه جمع ببندم جور در نمي ياد)

چطورمطورين؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ زندگي خَشُكِ يا نه؟خوب ميدونم همتون از ديشب تا حالا خواب و خوراك نداشتين تا من بيام به قول يارو گفتني :

عقل پرسيد كه دشوارتر از مردن چيست؟

عشق فرمود فراق از همه دشوارتر است!!!!

حالا خوشحال باشين چون دوران فراق و دوري از من تموم شد ...

من آمده ام واي واي من آمده ام عشق فرياد كند من آمده ام كه ناز بنياد كند

خوب بذارين به دوگولم فشار بيارم تا يه خاطره واستون تعريف كنم....................

اُگي يه چيزايي داره يادم مياد:

يه موقع بچه ها بهم ميگفتن تارزان(گريه) چونكه من ترم 1 تخت بالا مي خوابيدم يه شب آلارم گوشيم رو اكتيو كرده بودم و گذاشتمش پايين نصفه شب يهو زنگ زد و طبق معمول خودشو كشت تا من بيدار شدم و ديدم صداش از پايين مي ياد برااينكه بچه ها بيدار نشن از همون بالا خودم رو پرت كردم پايين(الهي چه بچه فداكاري:نميدونم چرا اسممونذاشتن دهقان فداكار )خلاصه اين كارم سروصدا راه انداخت و بچه ها از خواب بيدار شدن و حسابي ترسيده بودن فكر ميكردن دزد اومده تو تاريكي اتاق داشتن دنبال من ميگشتن منم از بس خوابم مي اومد همون پايين در حال چرت زدن بودم كه ديدم بچه ها دارن سروصدا مي كنن و منو مسخره مي كنن و به اين ترتيب اسم ما رو عوض كردن و شديم مضحكه دست خانما.......(خوب بچه ها ببخشيد كه اين خاطره زياد جالب نيست ولي براخودمون خيلي باحال بود منم كه ماشالله انشام خيلي خوبه . نيس از بچگي خودم انشا مينوشتم و مامانم هيچكاره بود!!!!!!!!!!!!! به هر حال چيز زيادي تو ذهنم نيس كم كم كه راه بيفتيم بهتر ميشيم) خوب ديگه بسه زياد حرف و گف زدم .مواظب خودتون باشین

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و چهارم مهر 1386ساعت 21:8 توسط مهدیه |